آموزش زبان انگلیسی Extra آموزش زبان انگلیسی Extra
هم سریال ببینید، هم زبان یاد بگیرید!
روش جدید آموزش زبان انگلیسی با فیلم
سریال های کره ای جدید
سریال تو کی هستی+روزگار شاهزاده
سریال های کره ای 2009 اینجاست!
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 6 دی ماه سال 1388

وصف زشت ترین انسان


او را دانشمند نامند اما از دانش بی بهره است، یک دسته از نادانی ها را از جمعی نادان فرا گرفته و مطالب گمراه کننده را از گمراهان آموخته، و به هم بافته، و دام هایی از طناب های غرور و گفته های دروغین بر سر راه مردم افکنده، قرآن را بر امیال و خواسته های خود تطبیق می دهد، و حق را به هوس های خود تفسیر می کند. مردم را از گناهان بزرگ ایمن می سازد، و جرائم بزرگ را سبک جلوه می دهد. ادعا می کند از ارتکاب شبهات پرهیز دارد اما در آنها غوطه می خورد. می گوید: از بدعت ها دورم، ولی در آنها غرق شده است. چهره ظاهر او چهره انسان، و قلبش قلب حیوان درنده است، راه هدایت را نمی شناسد که از آن سو برود، و راه خطا و باطل را نمی داند که از آن بپرهیزد، پس مرده ای است در میان زندگان


«نهج البلاغه، خطبه ۸۷ قسمت دوم»


پی نوشت: آقا اصلاً من کاری ندارم...به نظر شما فردی با این خصوصیات شبیه کیه؟

سه شنبه 17 آذر ماه سال 1388

دیروز 16 آذر بود و من، هرچند اونقدر درگیر بودم که وقت نکردم تو اتفاقات و در کنار بچه ها باشم، اما با این وجود تو همون چند قدمی که تو دانشگاه زدم حرف دل دانشجوهای واقعی‌ای که توی دانشگاه بودن رو فهمیدم (آخه میدونین که بعضی ها دانشجو هستن ولی کارت دانشجویی ندارن). حرفشون نیازی نداشت از زبونشون جاری بشه و از رفتارشون پیدا بود. دم در دانشکده دو تا پرچم روی زمین چسبونده بودن که طبق معمول دانشجوها لگدشون کنن و در روز دانشجو با پا گذاشتن بر روی پرچم کشورهایی که از بچگی بهشون گفته بودن "دشمن" هستن، از در برن تو. اما برام خیلی جالب بود، کسانیکه از در می‌رفتن داخل نهایت دقت رو بکار می‌بردن تا روی این پرچم‌ها پا نذارن.

توی دانشکده هم که پر از حارس بود...اونایی که بودن می دونن چی میگم.

هرچند این مدت خیلی کم فرصت کردم مطلب روی وبلاگ بذارم اما هستم. ان شاالله بتونم مثل گذشته بنویسم.

التماس دعا

پی نوشت: دستاویز بیگانه، آشوبگر، نا آگاه فریب خورده، ای مخل امنیت اجتماعی، شرور، جاسوس، اوباش، دانشجو! روزت مبارک..

جمعه 15 آبان ماه سال 1388

حس نوشتنم نیست. نمی‌دونم! هست؟ اگه حسش اومد هیچ جایی بهتر از این وبلاگ نیست. هست؟ پس نمی‌نویسم و اگه نوشتم همین جا می‌نویسم...ننویسم؟!

دوشنبه 20 مهر ماه سال 1388

دوست ندارم مطلب Copy-Paste کنم توی وبلاگ ولی خوب این نوشته استثناست!


 

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،


و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،

و اگر اینگونه نیست، تنهاییت کوتاه باشد،

و پس از تنهاییت، نفرت از کسی نیابی،

آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،

بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.


برایت همچنان آرزو دارم

دوستانی داشته باشی،

از جمله دوستان بد و ناپایدار،

برخی نادوست و برخی دوستدار

که دست کم یکی در میانشان

بی تردید مورد اعتمادت باشد،

و چون زندگی بدین گونه است.


برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،

نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،

که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،

تا که زیاده به خودت غره نشوی.


و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی،

نه خیلی غیرضروری، تا در لحظات سخت،

وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است،

همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سر پا نگه دارد.


همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی،

نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند،

چون این کارِ سادهای است،

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند،

و با کاربرد درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

 


امیدوام اگر جوان هستی،


خیلی به تعجیل، رسیده نشوی،

و اگر رسیده ای، به جوان نمایی اصرار نورزی،

و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی،

چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد،

و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.


امیدوارم سگی را نوازش کنی،

به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی،

هنگامی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد،

چرا که به این طریق

احساس زیبایی خواهی یافت، به رایگان.


امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی،

هرچند خُرد بوده باشد،

و با روئیدنش همراه شوی،

تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.


بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی،

زیرا در عمل به آن نیازمندی،

و برای اینکه سالی یک بار

پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی: «این مالِ من است»

فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!


و در پایان، اگر مرد باشی،

آرزومندم زن خوبی داشته باشی،

و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی،

که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان

باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه ی اینها که گفتم

فراهم شد،

دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم!


 

"ویکتور هوگو"

 

یکشنبه 22 شهریور ماه سال 1388

یادم هست بچه که بودم برای شبهای قدر اشتیاق عجیبی داشتم. در مسجد محله‌مان مراسم شب قدر برگزار می‌شد و ما هرچند - اکثراً - همان اوایل برنامه خوابمان می‌برد، اما اشتیاق را داشتیم. گاهی اوقات فیلم آن روزهای خودم را که نگاه می‌کنم برایم این سوال بوجود می‌آید که چرا دیگر آنگونه نیستم. "آنگونه نیستم" البته هرگز به معنای بی‌علاقگی به علی و قدر و احیا نیست.

شب بیست و سوم طبق عادت هر ساله که این شب را برای رفتن به مراسم احیا انتخاب می‌کنم (نمی‌دونم چرا ولی احساس می‌کنم شبهای نوزده و بیست و یک بیشتر حس عزاداری برای شهادت علی را دارند تا حس شب قدر را) به تکیه نزدیک منزل رفتم. فضای سنگینی بود. روحانی‌ای صحبت کرد که تک تک جملاتش را با آنچه امروز "درست" می‌دانم در تضاد می ‌دیدم. من نمی‌دونم این آخوندها چرا همیشه یک حرف را و آن یک حرف را هم همیشه یک جور و با یک اینتونیشن (Intonation) می‌زنند؟! حرف های امروزشان با آن چیزی که در کودکی می‌شنیدیم فرقی نکرده است و لحنشان. با این تفاوت که آن روزها نمی‌دانستیم می‌شود برخی حرف‌ها را نپذیرفت. اما حالا می‌دانیم و می‌توانیم(۱). افسوس که وقتی به این مجالس می روم - متأسفانه - زود پشیمان می شوم و "سری که درد نمی کند را دستمال نمی بندم".

تمام زندگی‌مان کامپیوتری شده است و من هرچه فرار می‌کنم تا کمی غیرکامپیوتری‌اش کنم باز برمیگردم سر خانه اول. گویا در این مورد هم بهتر است شبهای قدر در خانه بنشینم و شب قدر را هم با شنیدن و دیدن فایل‌های کامپیوتری مرتبط سر کنم.


(۱) البته خدا آخر عاقبتون را به خیر کند با وجود کهریزک‌ها !!

یکشنبه 1 شهریور ماه سال 1388

واقعاً چقدر خوب است دنیای بدون اینترنت و کامپیوتر! در این یک ماهی که سفر بودم و توفیق اجباری نصیبم شد و از اینترنت دور گشتم، وقت آزاد زیادی پیدا کردم. هرچقدر هم گردش می کردم و تفریح، باز هم فرصت داشتم. مدت زیادی بود که دنیایم به اندازه یک نوت بوک کوچک شده بود. هرچقدر هم که شعار بدهم که همین دنیای کوچک دنیاهای بزرگی را در دل خود دارد باز هم نمی شود رد کرد این را که ما کامپیوتریستها چقدر خودمان را محدود می کنیم.

حکایت رشته کامپیوتر همان حکایت «آواز دهل شنیدن از دور خوش است» شده. همه فکر می کنند کامپیوترمن ها آسان ترین و شیرین ترین کار دنیا رو دارن، حال آنکه من احساس می کنم کارشان از سخت ترین کارهاست، نشان به آن نشان که بسیاری که این رشته را بفرض سادگی انتخاب می کنند بزودی پی به اشتباه خود می برند.

تا اینجا که شد تعریف و دفاع از هم رشته ای ها. بگذریم.

فرصتی دست داد تا در سفر اخیر سری به روستای آبا و اجدادی ام بزنم. روستای «قمبوان» که بین اصفهان و شهرضا قرار گرفته. البته پیش از این باز هم به قمبوان رفته بودم اما بر می گشت به سالهای 70 و اون حوالی که من سن زیادی نداشتم و نمی توانستم نعمات روستا که ما در شهر از آنها بی بهره بودیم و هستیم را ببینم و بفهمم. سفر کوتاهی بود. چند ساعتی بیشتر طول نکشید. ولی همان چند ساعت می ارزید به ساعت ها چرخ زدن در اینترنت با بالاترین عرض باند قابل تصور!! همسایگانی که ما را می شناختند تا خبر دار می شدند که ما به «ده» آمده ایم دیگران را خبر می کردند و این چرخه ادامه می داشت تا آنجا که در عرض نیم ساعت تعداد زیادی از ساکنان ده، دور ماشین ما آمده بودند و خاطرات را زنده می کردند. هرچند آسفالتی که در تنها خیابان نسبتاً عریض روستا اخیراً کشیده شده بود، کمی حس سرد شهر را به ما تحمیل می کرد اما این سیاه جامه نتوانست نشاطی که از خوردن ماست ده و چرخ زدن در کوچه باغی که زمانی چشمه ای در آن بود و اکنون دیگر خشک شده بود، به ما منتقل شده بود را کمرنگ کند.

سخن در این وصف کوتاه کنم که تا نروی ندانی چه می گویم. راهش خیلی دور نبود. از اصفهان یک ساعت راه است تا قمبوان. همتی می خواست که خدا رو شکر قسمت ما شده بود. توصیه می کنم اگر ریشه شما هم به روستایی بر می گردد، غنیمت بدانید و هر از چند گاهی سری به آنجا بزنید که بقول معروف، صد شرف دارند به شهرهای دود آلود و جدیداً خاک آلود زندگی های ما...

پنجشنبه 25 تیر ماه سال 1388

فیلم زیبای بادبادک باز رو که دیدم شعر زیبایی در این فیلم توجهم رو جلب کرد.



علاقمند شدم که بدنبال موسیقی اصلی این ترانه که در این فیلم بود بگردم. حقیقتاً کار سختی بود. موسیقی افغانی مثل خود افغانی ها مظلوم است. حداقل برای ما ایرانی‌ها که زبان مردم افغان را می‌فهمیم و شرایط زندگی در افغانستان را خیلی بهتر از مردم غرب و شرق می‌دانیم و درک می‌کنیم این ترانه‌ها می‌تونن خیلی دلنشین باشن. اشعارشون اصیل تر از اشعار ما به نظر میاد چون فارسی‌شون بیشتر به فارسی زمانی که زبان دیگری با فارسی مخلوط نشده بود نزدیکه. من که خیلی خوشم اومد.

مخلص کلام! یک سایتی پیدا کردم که تقریباً اکثر ترانه‌های افغانی رو برای دانلود گذاشته و از جمله همین آهنگی که در ابتدای نوشته گفتم به نام "تنها شدم تنها" با صدای "احمد ذهیر". غیر از اون خودتون هم می‌تونید بگردید و آهنگ های جالبی بیابید. شاید معروف ترینشان برای شما "سرزمین من" به خوانندگی داوود سرخوش باشد.

برای رفتن به سایت اینجا را کلیک کنید.

شنبه 20 تیر ماه سال 1388

یکی از خوانندگان محترم ذیل مطلب قبلی نظری گذاشته بودند که این نظر را همراه با پاسخ آن در اینجا آورده‌ام:

اشعار حماسی فردوسی بزرگ را خواندم و لذت بردم. راستش یکی از مصادیق جهل و نادانی و عقب افتادگی ما مردم جهان سوم هم همین است که مثلاً وقتی ما ایرانی‌ها به شهر مشهد می‌رویم، در گذری به مقام والای فردوسی بزرگ میتوانیم به غربت او و فرقت مردممان از راستی و درستی، پی ببریم.

در هر سال بیش از چندین میلیون نفر از مردم ما از دور و نزدیک و شاید برای چندمین بار در هر سال به زیارت امام رضا در مشهد می‌روند و از شخصیت موهوم و راز و رمز گونه و احیاناً خرافی فردی که از او نه کتابی و نه جزوه ای و نه هنری و نه هیچ چیز نمیدانند تجلیل های عجیب و غریب میکنند و به پای قدوم نمیدانم برای چی او اشک میریزند و از او باز هم نمیدانم چرا، حل مشکلات و معضلات خود را می‌خواهند و گردن بیماران خود را باز هم نمیدانم به کدامین استناد به پنجره فولادی که منشاء تقدس آن معلوم نیست می‌بندند و... ولی 98% همین مردم  سری به آرامگاه فردوسی بزرگ که اثرش را به عینه میبینند و کلام خداگونه‌اش را بر صفحات زرین تاریخ ایران بارها دیده اند و خوانده اند نمیزنند...

آری مردم ما در قرن بیست ویکم هستند ولی هنوز در دوره جاهلیت و بت پرستی و موهوم پرستی و خرافه پرستی زندگی میکنند و وای به حال این مردم  که چشم خود را بر روی حقایق می‌بندند و به مشتی اوهام و خرافه متوسل میشوند...

بگذرم... امروز سالروز هجدهم تیر بود و مردم در خیابانهای تهران در گوشه و کنار کتک خوردند ولی یاد آن روز را گرامی داشتند. وقتی در سپده دم  طلوع اشعه های تابنده خورشید، با دانش و آگاهی از بلندای سرو علم و معرفت بالا میروی، عده قلیلی را میبینی که همچون خروس سحری فریاد دمیدن خورشید و طلاع آفتاب را میدهند، ولی این فریاد، خواب به مزاج، عده زیادی که به خوابیدن و ندیدن خوکرده اند خوش نمی آید و بر سر خروس بی گناه فریاد میزنند که . . . ولی این مشکل خروس نیست، آن منادی فقط بشارت میدهد و بس، دمیدن آفتاب و افول جهل به او ربطی ندارد و این قاموس خلقت و قانون خداوندیست، پس غمگین و ناراحت و مایوس نباش و آمیدوارانه و با نشاط فقط در رفع جهل و نادانی کوشش کن. بقول دکتر شریعتی که به همه ما  آموخت که:

     فرزندم،
               
اگر میخواهی اسیر هیچ دیکتاتوری نشوی فقط بخوان و بخوان و بخوان...

                                                                                                        قربانت

پاسخ:

امروز و بعد از گذشت حدود یک ماه از حادثه 22 خرداد 88 که از نظر من از روزهایی است که تاریخ هیچگاه آنرا فراموش نخواهد کرد بظاهر اثری نمانده است. هرچند من و شما و بسیاری دیگر دوست داریم اثری بماند و این خون هایی که ریخته شد برای هیچ و پوچ ریخته نشده باشد، اما ظاهر مسأله چیز دیگری است. این را هم می دانستیم و کاملاً حادثه ای قابل پیش بینی بود، چه اینکه خود من با شما که صحبت کردم به این نتیجه رسیدیم آنچه باید می‌شد، شد و چه بسا اتفاقی که افتاد از رئیس جمهور شدن میرحسین هم به مراتب مفید تر بود. بماند، این خود بحثی دیگر را می طلبد.

جای خوشحالی است که این بار با ظاهر سازی مسأله تمام نشده است. از بی اعتمادی به رسانه دولتی گرفته تا اینترنت و اس ام اس و راهمپیمایی دیروز ووو همه گواهی می‌دهند که این مسأله تمام نشده است.

اما در مورد فرمایش شما که فرمودید مأیوس نباشم و غمگین و ناراحت. حق با شماست، من غمگین بودم و بسیار ناراحت. افسرده بودم و آینده را سیاه می‌دیدم. اما این احساس تا شب 30 خرداد بیشتر در من نماند. آن شب وقتی از اینترنت فیلم کشته شدن ندا و چند تن دیگر را دیدم نگاهم به کلی عوض شد. جه زیبا نسبیت انیشتین در همه زندگی نفوذ کرده! همیشه برایم سوال بود که چطور در جنگ کشته شدن برای شهدا آسان می‌شد و راجع به شهادت آنچنان با خیال راحت و لبخند صحبت می‌کردند. فکر می کردم این هم از آن داستانهایی است که برای ما نقل شده و ما فقط با شنیدن باور کرده ایم. همان شب صحبت‌هایی را شنیدم که در پست بکشید ما را آنها را نوشتم. فیلم ندا و دیگر شهدا را ده‌ها بار دیدم. هرچه بیشتر می‌دیدم مرگ برایم آسان‌تر می‌نمود. هرچه بیشتر می‌دیدم بیشتر دلم به حال ا.ن. می‌سوخت.
حالا نگاهم خیلی با نخستین روزهای بعد از انتخابات تفاوت کرده است. هربار که ا.ن. را در تلویزیون می‌بینم لبخندی می‌زنم و تکرار تاریخ را نظاره می‌کنم.

یکی از همکلاسی هایم خیلی عصبانی بود و هر ناسزایی که بلد بود را به ا.ن. می‌داد. من بهش گفتم فلانی، از ا.ن. ممنون باش که با حماقتش لطفی را به نسل تو که بعد از تو می‌آیند کرد که هزار تا میرحسین نمی‌توانستند بکنند. شاید اگر امثال میرحسین می‌خواستند نقاب از چهره جماعت جاهل بردارند سالها و نسل ها طول می‌کشید اما این خونهایی که مسبب ریخته‌شدنشان ا.ن. بود، یک شبه کار هزار سال میرحسین را کرد. ازش متنفرم و متشکر! ناراحت و غمگین نیستم. در همه انتخاب های ریاست جمهوری بعدی هم شرکت می‌کنم.

هرکس را هم ببینم ذره ای منطق دارد باهاش صحبت می‌کنم تا متقاعدش کنم به اونچه خودم فکر می‌کنم درسته، و اینها اتفاقات مبارکی هستند که نه‌تنها در من که درهمه نسل جوان و آگاه کشور ما رخ داده و این میسر نبود مگر با ریخته شدن خون بیگنهاهی...روحشان شاد.

در باب فردوسی و اعتقادات خرافی ما ایرانیان هم درد دل من و بسیاری دیگر را بیان نمودید. اما نمی دانم در من چه رخ داد که با خواندن مطلب شما خواستم سفره ای از سفره های دلم را باز کنم.

شنبه 13 تیر ماه سال 1388

چو ضحاک شد بر جهان شهریار

برو سالیان انجمن شد هزار

سراسر زمانه بدو گشت باز

برآمد برین روزگار دراز

نهان گشت کردار فرزانگان

پراگنده شد کام دیوانگان

هنر خوار شد جادویی ارجمند

نهان راستی آشکارا گزند

شده بر بدی دست دیوان دراز

به نیکی نرفتی سخن جز به راز

ندانست جز کژی آموختن

جز از کشتن و غارت و سوختن

 

 

چو کاوه برون شد ز درگاه شاه

برو انجمن گشت بازارگاه

همی بر خروشید و فریاد خواند

جهان را سراسر سوی داد خواند

خروشان همی رفت نیزه بدست

که ای نامداران یزدان پرست

کسی کاو هوای فریدون کند

دل از بند ضحاک بیرون کند

 

پی نوشت:‌ این روزها خیلی حال و حوصله نوشتن مطلب ندارم. هر چند، در این تکرار تاریخ، چندان هم نیازی به نوشتن امثال منی نیست زیرا که قرن ها پیش فردوسی و بزرگانی همچون او این اتفاق ها را نوید داده اند و چه ابله‌اند آنها که می‌دانند دارند تکرار فصل شومی از تاریخ را رقم می‌زنند و بر کار خود اصرار دارند.


پنجشنبه 4 تیر ماه سال 1388

پسرم ای که تو هم
وارث درد منی
یه روز از من تو واسه
پسرت حرف می زنی


خوب و بد هر چی که بر من گذشت

تمومه وقت شکفتن توئه
حرفای ما که به جایی نرسید
تو بگو که وقت گفتن توئه


زیر بار مرد و نامرد نرو

مثه من نذار که زخمت بزنن
سینتو سپر کن از هیچی نترس
تا غروره شیشه ایتو نشکنن


پسرم ما وارثیم

وارث پدر بزرگ
اون که نون در میاورد
از تو دندونای گرگ
پسرم این شعر من
برگی از تاریخ ماست
اما سرزمین ما
مال فردای شماست


منصور تهرانی - پسرم

   1      2      3      4      5    >>